شبی که ستاره‌ها گریه کردند

پارت پنجم: «رد گم‌شده‌ها»

رهام برای مدتی در کوچه سرد و ساکت نشست. دستش همچنان گرم اشکی بود که آیناز برایش جا گذاشته بود. دلش لرزید، وقتی چشمش به انتهای کوچه افتاد؛ جایی که سایه‌ای لحظه‌ای دیده بود و حالا دیگر هیچ نبود.

آن شب، هرقدر هم سر کرد بخوابد، صداها و تصویرها رهایش نکردند:

صدای موتور، سایه‌ی مرتضی، چشم‌های اشک‌آلود آیناز، و اضطرابی که نمی‌دانست منشأش چیست.

صبح زود بی‌هدف به خیابان زد. نمی‌دانست دنبال چه باید بگردد. هوای شهر نمناک و ساکت بود، فقط گاهی رهگذری با اخم از کنارش رد می‌شد. خودش را متهم کرد: «شاید نباید می‌گذاشتم برود!»

در راه برگشت، از دور آیناز را دید. تکیه داده بود به دیوار یک مغازه‌ی قدیمی و سعی داشت خودش را پشت شیشه پنهان کند. رهام لحظه‌ای مکث کرد، بعد آرام جلو رفت.

  • آیناز… خوبی؟

آیناز سرش را زیر انداخت. صدایش شکسته بود:

  • رهام… تو چرا دنبالم اومدی؟

رهام با اطمینان گفت:

  • نمی‌تونستم بذارم تنها باشی. هنوز هم به کمکت احتیاج دارم؟

آیناز فقط سرش را تکان داد. با دستمال گوشه‌ی چشمش را پاک کرد.

  • همه‌ش فکر می‌کنم اگه کسی بفهمه هنوز هم باهام در ارتباطی، واست دردسر درست می‌شه…

رهام بازویش را روی شانه‌ی آیناز گذاشت.

  • من از کسی نمی‌ترسم.
  • ولی من می‌ترسم، رهام… از شب، از سایه‌ها، از مرتضی…

صدایش آرام‌تر و ناامیدتر شد:

  • دیشب فقط سایه‌ی اون نبود. یکی دیگه هم همه‌چیز رو دید…

رهام جا خورد:

  • کی؟ کی اونجا بود؟

آیناز چیزی نگفت. از نگاهش می‌شد فهمید که حتی خودش هم مطمئن نیست.

رهام عزمش را جزم کرد.

  • پس این بار با هم برمی‌گردیم به کوچه‌ی بن‌بست. چیزی اون جا جا مونده که باید پیداش کنیم…

آیناز فقط آهی کشید، اما در چشم‌هایش امیدی کمرنگ دیده می‌شد.

دو تایی راه افتادند سمت کوچه‌ی آشنای بن‌بست؛

در هوای صبحگاهیی که حتی ستاره‌ها هم هنوز کمی گریه می‌کردند.

ادامه دارد…

«پایان پارت پنجم»