بادبادکهای آرزوی پنجرهی شرقی
بادبادکهای آرزوی پنجرهی شرقی 🪁🌅
در آپارتمان کوچکی که پنجرهاش رو به شرق باز میشد، دخترک خیالپردازی به نام سارا زندگی میکرد. صبحها، وقتی اولین نور طلایی خورشید به روی صورتش میافتاد، یک عالم فکر و آرزو توی دلش جوانه میزد. اما سارا فقط یک همدم داشت: یک بادبادک رنگین کهنه که پارسال پدرش برایش ساخته بود.
روزی سارا شنید که مادر میگفت:
- کاش میشد آرزوهامون رو به آسمون بفرستیم تا شاید جایی شنیده بشه.
همان شب، سارا روی تکههای کاغذ آرزوهای کوچکش را نوشت: دلتنگیاش برای پدر، امیدش برای دوستی، و آرزوی شادی برای مادر. هر آرزو را با نخ نازکی به دُم بادبادکش بست.
فردا صبح، باد ملایمی وزید و سارا بادبادک را از پنجرهی شرقی به آسمان فرستاد. بادبادک به پرواز درآمد، و کاغذهای کوچک مثل خوشههای آرزو در باد تکان خوردند.
عجیب اینجا بود که هر بار بادبادک برمیگشت، یکی از آرزوهایش رنگ گرفته بود: یک روز مادر بعد ماهها بلند خندید، یک روز همسایه برای سارا یک دوستی قشنگ آورد، و یک روز خاطرهای شاد از پدر به خوابش آمد.
از آن پس، بچههای دیگر هم آرزوهایشان را به بادبادک خود بستند و هر صبح، پشت پنجرهی شرقی کوچه منتظر نسیم میماندند تا آرزوهایشان را به سفری امیدبخش بفرستند.
حالا هر بار آسمانِ کوچه پر از بادبادکهای کوچک و بزرگ میشود؛
و پنجرهی شرقی آپارتمان سارا، همیشه باز است—به روی آفتاب، به روی آرزوهای تازه و به روی امید…
پایان