یک صبح بهاری بود
یک صبح بهاری بود؛ هوا هنوز کمی خنک و مهآلود، اما پر از بوی شکوفههای تازه. در کوچههای باریک یک روستای کوچک، صدای جوی آب با آواز گنجشکها قاطی شده بود.
دختربچهای با لباس گلدوزیشده و موهای بافته، در دستش یک بادبادک قرمز داشت و با چشمان درخشانش به آسمان نگاه میکرد. پدرش کنارش بود، دستش را گرفته و کمک میکرد تا بادبادک اوج بگیرد. هر بار که رشتهٔ نخ کمی کشیده میشد، دختربچه با هیجان میخندید و انگار تمام دنیا برای چند لحظه در همان بادبادک خلاصه میشد.
آفتاب کمکم از میان شاخهها سرک میکشید و نور طلایی روی صورت آنها میافتاد. بوی نان تازه از خانهٔ همسایه، و صدای دور اذان روستا، همه در یک تصویر آرامبخش و پر از مهر جمع شده بود. یک لحظهٔ کوچک، اما آنقدر زیبا که میتوانست برای همیشه در قلب بماند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:36 توسط کاربر
|