من وقتی مرد شدم که پر درد شدم
من وقتی مرد شدم که پُرِ درد شدم
وقتی خندیدم، ولی زخمهامو خورد شدم
وقتی تکیه ندادم حتی به سایهم
وقتی به جای حرف، با خودم جنگ کردم
من وقتی مرد شدم که شب تموم نشد
کسی نفهمید دل، چرا آروم نشد
به جایِ گریه، گره توی گلوم نشست
به جایِ بودنِ بچه، مسئولیت شد قفس
مرد شدم…
نه با سال، با زخم
نه با حرف، با صبر
از همونجا که فهمیدم
هیچکی نمیاد، جز خودم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:38 توسط کاربر
|