فکرِ بلبل همه آن است که گل شد یارش

بی‌خبر از غمِ شب‌هایی که سحر شد دارش

پر کشید از دلِ باغ و به امیدِ نفسش

هر نفس سوخت، ولی باز نگه داشت کارش

او فقط قصه‌ی دیدن، به دلش عادت بود

چه بداند گلِ او دل‌برِ هر رهگذرش

بلبل آوازه‌اش از دردِ تماشا پر شد

گل ولی خندید و نشد حتی نگه‌دارش

عشق بعضی‌وقت‌ها این‌قدر ساده‌دل است

که نمی‌فهمد کی با دلِ او صادق‌ترش

بلبل از سوختنِ خویش گله‌ای هم نکرد

همه‌ی فکرش این است: «گل شد یارش…»