شبی که ستارهها گریه کردند پارت چهارم
شبی که ستارهها گریه کردند
پارت چهارم: «شکستن سکوت شب»
رهام آروم و بی سر و صدا کنار آیناز نشست. دلش پر بود از سوال، اما میترسید با یه حرف بیجا همه چیز خراب بشه. فقط خیره شد به آسمون تاریک، همون جایی که ستارهها داشتن آهسته گریه میکردن.
مدتی در سکوت گذشت. فقط صدای نفسهای آیناز بود و سوسوی چراغ ته کوچه.
آیناز با صدایی گرفته و آهسته گفت:
— تو نمیپرسی چرا از اون مرد میترسم؟
رهام با لحنی نرم جواب داد:
— فقط وقتی دوست داشتی بگی، بگو. من اینجام.
آیناز نگاهش کرد. شبیه آدمی بود که بالاخره تصمیم گرفته بارش رو
ینفر تقسیم کنه.
— اون… مرتضی… نامزد سابقم بود.
رهام چیزی نگفت، فقط منتظر موند.
— قرار بود ازدواج کنیم. ولی… اون یه آدم دیگه شد. عصبی، شکاک، بدبین… دیگه اون مرتضیای نبود که من عاشقش بودم.
اشک تو چشماش جمع شد. رهام دستشو دراز کرد و آروم دست آیناز رو گرفت. دستش یخ کرده بود.
— خواستم جدا شم. قبول نکرد. تهدیدم کرد. گفت اگه برم، زندگیمو جهنم میکنه.
صداش لرزید.
— میترسم. میترسم یه روز بلایی سرم بیاره.
رهام دستشو محکمتر فشرد.
— من نمیذارم آسیبی بهت برسه.
آیناز یه لبخند تلخ زد.
— تو نمیدونی اون چه آدمیه.
رهام مصمم جواب داد:
— مهم نیست. مهم اینه که تو الان تنها نیستی.
یه دفعه آیناز بلند شد.
— باید برم. دیر شده.
رهام هم بلند شد.
— کجا؟ بذار برسونمت.
آیناز سرشو تکون داد.
— نه. نمیخوام کسی منو با تو ببینه. خطرناکه.
بعد، قبل از اینکه رهام بتونه حرفی بزنه، تو تاریکی کوچه گم شد.
رهام تا رفتنش رو تماشا کرد. دلش یه جوری گرفته بود، مثل آسمون قبل از بارون.
وقتی آیناز رفت، رهام یه نفس عمیق کشید و زیر لب گفت:
— من پیدات میکنم. هر جا که باشی.
اما نمیدونست که درست تو همین لحظه، یه نفر از دور داشت اونها رو تماشا میکرد…
ادامه دارد…
«پایان»